خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





از رنجی که میبریم...

    آن سالهایی که برای کنکور می خواندم، در تصوراتم از روانشناسی، خودم را در اتاقی می دیدم در طبقات بالایی آپارتمانی در یکی از خیابان های پر تردد شهر، که پنجره هایش رو به خیابان و پیاده رو ها باز می شود. همیشه در خیالاتم فرد افسرده ای را می دیدم که به من مراجعه کرده و از ناامیدی هایش می گوید و من هم پس از کمی گفتگو بلند می شدم و قهوه ای می ریختم و بهش می دادم و خودم هم با فنجان قهوه ام به سمت پنجره می رفتم و پرده را کنار می کشیدم و به بیرون نگاه می کردم و از مراجع هم درخواست می کردم که با من به بیرون نگاه کند. به مردمی که بی تفاوت در حال و رفت و آمد هستند. مردمی که بعضی شان عجله دارند و بعضی شان آهسته راه می روند، بعضی ها تنها و بعضی ها با همراه، بعضی هایشان پیر هستند و بعضی جوان و خردسال، دست بعضی ها در جیب و دست بعضی ها در دست دیگری، بعضی شان می خندند و بعضی شان در فکر فرو رفته اند. آنوقت رو به مراجع می کردم و می گفتم؛ ببین! زندگی همین است، همین آدمهایی که بی تفاوت به من و تو در حال گذر هستند.
    حالا چند سال است که درمان می کنم و هیچ وقت، هیچ مراجعی را به سمت پنجره نبرده ام تا آدمها را نگاه کند و بفهمد که زندگی همین است، اتفاقاً اتاق های درمانم همیشه رو به پیاده رو باز می شوند و می شود از آنجا آدمها را دید که بی تفاوت به ما، این سو و آن سو می روند. فلسفه ی آن خیالات درست بودند، اینکه زندگی بدون ذره ای اهمیت به ما در جریان است، چه ما خوشحال باشیم و چه غمگین، چه تنها باشیم و چه با همراه، چه پیر باشیم و چه جوان. به واقع این واقعیت بی رحم دنیای ماست که بی هیچ توجهی به ما روز را به شب می رساند و شب را به روز، فصل ها را عوض می کند و بهار را زمستان. و حتی آنقدر می تواند بی رحم باشد که روزی زمین دهان باز کند و خواب هزاران نفر را آشفته کند و ما آنقدر در این پهنای گسترده ریز هستیم که عملاً به حساب نمی آییم.
    آدم هایی که در پیاده روهای خیالی افکار من زندگی می کردند، می توانستند به درمانجوی خیالی من کمک کنند، ولی حالا به این فکر می کنم که دنبال دلایل بیرونی برای زندگی گشتن، تلاش بیهوده ای است و راه به جایی نمی برد. شاید حالا ترجیح می دهم مراجع را به درونش هدایت کنم و با پیاده روهای درونش آشنا کنم، آنجایی که غم وجود دارد و شادی، آنجا که می تواند فصل های زندگی اش را خودش به دست گیرد، آنجا که می تواند تابستان زندگی اش را زمستان کند یا پاییز را بهار، آنجا که می تواند با تنهایی ها و بیهوده گی هایش روبرو شود، آنجا که زندگی واقعی با تمام دلهره ها و اضطراب هایش جریان دارد.
    حالا فکر می کنم، هر وقت آدمها مسئولیت گرفتاری های زندگی شان را پذیرفتند، و معنایی برای همین رنجی که از زندگی می کشند پیدا کردند، زندگی شان بهبود پیدا می کند و این تجویزهای بیرونی دردی را دوا نمی کند.

    منبع :وبلاگ اگزیستانسیالیسم/ روان درمانی، فلسفه

    نویسنده:غلامرضا میناخانی

     


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : زندگی ,بعضی ,آنجا ,حالا ,تواند ,همین ,پیاده روهای ,همین است، ,زندگی همین ,بیرون نگاه ,
    از رنجی که میبریم...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده